پر کن پیاله را

پر کن پیاله را

کاین جام آتشین

دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !
......
این جام ها ، که در پی هم می شود تهی !

دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،

گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !

من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،

تا شهر یادهادیگر شراب هم

جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !

هان ای عقاب عشق !

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !

در راه زندگی ،

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،

با اینکه ناله می کشم از دل که : آب … آب !

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !

شب موعود

چشم گستر میکنم، شاید ببینیم، رنگ رخسار تو را
زلف پر نقش تو را، بوییدن عطر تو را
گوش من، در انتظار نغمه میماند دلا
مطرب امشب، میزند از بهر خود ، ساز تو را
ساقی آن دم، با کمی باده، مرا پروانه کن
روشن وتابنده کن، آن مشعل، عشق مرا
تاب هشیاری بده، از فرط شیرینی یار
آن هم طنازی دلبر، که میسازد مرا
ای فلک، امشب، تمام لحظه ها را ثبت کن
لحظه ی پژمردن، جسم، پر از درد مرا
دامن از گل کرده ام، تا پرکنم بالین عشق
گلشنی سازم میان آن همه خار سرا
                                                                      

                                                                  محمد مهران فر

 

من و تو

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است 
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی ...


زندگی

زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.
کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

...
تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت،به عروسک بخشد

غافل از آینده.

***
زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری،رهنمای همه یاران شده بود

و محبت،افسوس.

من خودم را دیدم،آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم،بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

***
حیف از بازی ایام،

دریغ از تکرار

من به تو خندیدم

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

توبه من خنديدي

توبه من خنديدي

ونمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه.

سيب دندان زده از دست توافتاد به خاك

وتورفتي وهنوز

سالها هست كه در گوش من آرام            آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خانه ي كوچك ما       سيب نداشت؟

 

ادامه دارد......

چه فرقی می کند

ضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند..................زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب..............وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست........جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد..............تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست..........خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام............ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت...........بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

 فاضل نظری

ای دل

ای دل! تو که مستی، چه بنوشی چه ننوشی
با هر میِ ناپخته نبینم که بجوشی

این منزلِ دل‌باز نه غصبی‌ست، نه وقفی
میراث رسیده‌ست به ما خانه‌به‌دوشی

دل‌سردم و بیزار از این گرمیِ بازار
غم‌های دم دستی و دل‌های فروشی

رفته‌ست ز یاد آن‌همه فریاد و نمانده‌ست
جز چند اذان، چند اذانِ در گوشی

نه کفرِ ابوجهل و نه ایمانِ ابوذر
ماییم و میان‌مایگی ِ عصرِ خموشی

ما شاعرکان قافیه‌بافیم و زبان‌باز
در ما ندمیده‌ست نه دیوی نه سروشی

 محمد مهدی سیار