.......

گر مرد رهی ميان خون بايد رفت.................................... از پای فتاده سرنگون بايد رفت

تو پای به راه در نه و هيچ مگوی ...............................خود راه بگويدت که چون بايد رفت

ای نسخه ی اسرار الهی که تویی ...........................ای آینه ی جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست آن چه در عالم هست......... از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی

مولانا

بنده عشق

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هردم آید غمی از نو به مبارکبادم

می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

غزلیات حافظ

میخانه

خاک نشین ره میخانــه ام

خانه خراب دل دیوانه ام

زان که به میخانه بجز یار نیست

کشمکش صفحه و زنار نیست

هرچه در آنجاست بود در خروش

جام می و می زده و می فروش

حـسرت بگـذشتـه و آینـده نیـست

جز به ره عشق کسی بنده نیست

ای که به دام تو اسیرم اسیر

لذت دیوانگی از من مگیر

بنده ی عشقم کن و نامم بده

خاک رهم ساز و مقامم بده

سیه مست

وای از این آشفته‌گان ، فریاد اهل درد کو؟ ... ناله‌ی مستانه‌ی ، دل‌های صاحب درد کو


ماه مهر آیین ، که میزد باده با مستان کجاست؟ ... باد مشکین دم که بوی عشق می‌آورد کو؟


در بیابان جنون ، سرگشته‌ام چون گردباد ... همرهی باید مرا ، مجنون صحراگرد کو؟


بعد مرگم می‌کشان ، گویند در میخانه‌ها ... آن سیه‌مستی که خم‌ها را تهی می‌کرد کو؟


پبش امواج حوادث ، پایداری سهل نیست ... مرد باید تا نیاندیشد ز طوفان ، مرد کو؟


دردمندان را دلی چون شمع می‌باید ، رهی ... ورنه ای بی‌درد ، اشک گرم و آه سرد کو؟

 

                                                                                                                    رهی معیری