شب قدر

شبِ قَدرست و شدم ساکنِ میخانۀ عشق
می زنم بوسه به جام می و پیمانۀ عشق

شبِ قدر است و مَلَک آمده از عرشِ وجود
مژده وصل بیاورده ز ِ جانانۀ عشق

رهروِ وادی پُر وحشتِ رنجیم و بلا
مقصد ماست حرمخانه و کاشانهۀ عشق

زاهدا طعنۀ بیجا مزن و خرده مگیر
مستِ مستیم وخراباتی میخانۀ عشق

عهدِ مجنون بگذشته است و کنون نبوبتِ ماست
دل بر آن لیلی لیلا شده دیوانۀ عشق

هرچه باشد به جهان کهنه و فرسوده شود
کهنه هرگز نشود قصه و افسانۀ عشق

حرم و کعبه و دیرست زیارتگه عام
قبله‌ی اهل محبت حرم و خانه‌ی عشق

عاشق سوخته جان از سر اخلاص و نیاز
سر نهادست در محفل شاهانه‌ی عشق

صابر از سوز درون نغمه‌ی جانسوز سرود
بوده از روز ازل واله و پروانه‌ی عشق

"""التماس دعا"""

عزیز

تا ابد بغضِ منِ تب زده کال است عزیز
دیدن گریه ی تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمالِ دهِ ماست
قبله ی دهکده مان سمتِ شمال است عزیز !

پنجره بین من و توست ، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست … ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز !

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وَبال است عزیز !

چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز !

شاعر : صادق فغانی

رفت

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونمکشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید ورفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید ورفت

من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید ورفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید ورفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید ورفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید ورفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

هیچ وقت

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...........غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...

این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند..............از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است..........من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت...

حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند...............این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا......................کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش............جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

 نجمه زارع

پیغا م ماهی ها

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
..."هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده ی تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.



به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است."



باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.



 "سهراب سپهری"